خواستی از تو نگويم ... دهنم يخ زده است!
در من انگار ستونهای تنم يخ زده است
آنقدر يخ زده ام من که کنار نعشم؛
تار و پود نخی پيرهنم يخ زده است
جسم من تاول اين تلخ شدن را ترکاند؛
جسدم قبل تر از سوختنم ٫يخ زده است!
قلب من قيمت اين سرد شدن را فهميد!
پيش از آنی که زتو دل بکنم يخ زده است!
در من اينبار تمام جَرَيان ها خشکيد
در تنم مايه ی دل دل زدنم يخ زده است
هيچ عشقی جسد تلخ مرا غسل نداد
زير سنگ لحد من کفنم يخ زده است
کوه ها پوچ و حقيرند ولی بی تو عزيز
تيشه در حافظه ی کوه کنم يخ زده است
قطب٫سر سبز ترين ساحل اندوهم شد
دشت پر نسترن و نارونم يخ زده است
خواستی اينکه؛«نخواهم و نباشم» باشد!
«من» درون «من و عاشق شدنم»٫يخ زده است!
خواستم تا بروم ...گم شوم...اما افسوس!!!
خواستن در سکنات بدنم يخ زده است
.....
سياه مي كنم برگه هاي سپيد كاغذ را....
سپيد مي زنم سياهي شبهاي نبودنت را ...
.
.
.
.
از چشمهاي تو مي نويسم زيبا.
زمينگير _
آسمان_ چشمانت شدم ...
...
شروع می شوم اينبار از آخرم ـ از تو ـ
اگر چه پُر شده ام، مثل ِ بسترم، از تو
سرم به راهِ تو باشد تو زاده خواهی شد
به ارث می برد اين درد را سرم از تو
تمام زندگی ام را هميشه می بازم
فقط به خاطر رنجی که می برم از تو
هزار مرتبه ديدم چراغ سبز تو را
ولی دلم نمی آمد که بگذرم از تو
من از نتيجه ی بازی نتيجه می گیرم
که در نتيجه، دلی هست، می برم از تو
علاوه بر همه ی نا برابری ها باز
اگر دلم به تو بسته ست سرترم از تو
تو که پناه به اسلام ِ من نخواهی بُرد
بذار کفر ِ تو را در بياورم از تو
چقدر خواب ببينم تو را؟ نمی بينم!
اگر پرنده ام اينبار می پرم از تو ..
...
....
درباران حضورت ...
چتر سیاه بر سر می گیرم,
وقتی کنارم نیستی.
.
...
.
زيبا ...
از كجا اين قصه را آغاز كنم
كه...
با تو به پايان برسد.
كه...
بي تو به پايان نرسم.
...
تو فکر کن که خوشم با خيال خود ، باشد !
و با تفکر پوچ و محال خود... ، باشد!
تو فکر کن همه ی زندگی من اينست :
- که افتخار کنم به زوال خود ، باشد!
من و تو در شرف يک جدايی سختيم
بيا تمام کن اين قيل و قال خود ، باشد ؟!
و فکر کن من از اول نبوده ام ، حالا....
- برو سراغ زن ايده آل خود ، باشد!
برو و در تب تند حسد رهايم کن
بگو خلاص شدم از وبال خود ، باشد!
و فکر کن که به من لطف کرده ای رفتی ،
پیِ هميشگی پر ملال خود ، باشد !
تو فکر کن که سرم جای ديگری گرم است!
و دلخوشم به کسی توی فال خود ، باشد!
و من در آخرِ اين شعرِ سرد می ميرم
تو هم برس به جواب سؤال خود ، باشد؟!
***
تو هر چه را که دلت خواست فکر کن اما ...
مرا رها مکن اينجا به حال خود ، باشد؟
یا حق...
پر باز کن کبوتر خوشبخت من برو
اما همينکه خسته شدی ياد من بيفت.
تلخ است اين ترانه و تلخ است کام من
بنويس فصل های جـنون را به نام من
بنويس ابر،هر چه که بــاران برای تو
بنويس باد،هر چه که ــوفان به بام من
بــنويس تا بخـــواند و بی تاب تر شود
دنيـــــــای بـادوام تــو و بـی دوام مـن
حق با توبود،عمر خوشی ها درازنيست
فرصت نشـــــد تمام تو باشد تمــام من
فرصــت نــشد که با تو خداحافظی کنم
قــمت نشد که سهم تو باشد ســلام من
حالا کمی شـراب بنوش و غزل بخوان
مستی حلال جـان تو،هستی حــرام من
...